تبليغاتX
یار خراسانی
امده ام تا یک بار دیگر با لطف حضرت حق انچه را که می بینم و احساس می کنم که حق است را برایتان بنویسم
 دیوار

دیوار

. اول کوچه نوشته بود بن بست حیات  . در عین یقین به بسته بودن کوچه  راهی انتهای آن شدم  تا ببینم آخر این حیات کجاست  .کمی جلو و جلو تر  ،گویا  واقعا"آنجا آخر حیات بود ،ولی عینک تیره و نزدیک بین من اجازه دیدن انرا نمی داد .به پایان کوچه رسیده بودم ، تنها یک چیز مانع من برای رسیدن به حیات بود و آن هم چیزی نبود مگر دیوار سنگی بلندی به ارتفاع آسمان .                                       تنها و تنها یک دیوار

عینکم را برداشتم و خیره خیره به آن نگاه کردم ،روی آنبا خطی درشت و زیبا نوشته شده بود : 

 

            این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود

                                  هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوا ر   

*****************************

بن بست حیات -  دیوار  تفکر

 تازه فهمیدم که نشانی را درست امده ام . آری لحضاتی چند در کنار ان دیوار بلند نشستم و تا ساعت ها به این می اندیشیدم که شاید تنها ترین  لفظی که در عالم محجور مانده  و باید گفت که اساس تمام این گرفتاری های آدمی  از اینجا آغاز می شودهمین یک بیت است  . این چنین شد که من تصمیم گرفتم متفکرانه تر از قبل زندگی را تجربه کنم .و نگاهم را به اطراف خودم دقیق تر کنم و با توکل به ذات ربوبیتش بخواهم که مرا در پیمودن این راه(کوچه) پر فراز و نشیم یاری کند تا بتوانم همه دیوار های وجود را لمس کنم  با پارسایی این امانت الهی را به سر منزل مقصود برسانم . و من قرار ندارم که ثریا باشم و این دیوار را تا ...........   ادامه  دهم  

با خود عهد بستم تازمانی که جان در بدن دارم این کوچه و  دیوار را بپیمایم و آنچه را که دیگران در این دیوار نمی بینند یا نمی خواهد ببیند ویا اینکه اگر می بینند بی تفاوت از کنار ان می گذرند را خوب ببینم . و خوب لمس کنم و خوب تر بیان کنم و شاید پشت انرا و......                                                                                  

 

 

|+| نوشته شده توسط جوادمحمدزاده در دوشنبه دوم دی 1387  |
 
 
بالا