دیوار
. اول کوچه نوشته بود بن بست حیات . در عین یقین به بسته بودن کوچه راهی انتهای آن شدم تا ببینم آخر این حیات کجاست .کمی جلو و جلو تر ،گویا واقعا"آنجا آخر حیات بود ،ولی عینک تیره و نزدیک بین من اجازه دیدن انرا نمی داد .به پایان کوچه رسیده بودم ، تنها یک چیز مانع من برای رسیدن به حیات بود و آن هم چیزی نبود مگر دیوار سنگی بلندی به ارتفاع آسمان . تنها و تنها یک دیوار
عینکم را برداشتم و خیره خیره به آن نگاه کردم ،روی آنبا خطی درشت و زیبا نوشته شده بود :
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوا ر
*****************************
بن بست حیات - دیوار تفکر
تازه فهمیدم که نشانی را درست امده ام . آری لحضاتی چند در کنار ان دیوار بلند نشستم و تا ساعت ها به این می اندیشیدم که شاید تنها ترین لفظی که در عالم محجور مانده و باید گفت که اساس تمام این گرفتاری های آدمی از اینجا آغاز می شودهمین یک بیت است . این چنین شد که من تصمیم گرفتم متفکرانه تر از قبل زندگی را تجربه کنم .و نگاهم را به اطراف خودم دقیق تر کنم و با توکل به ذات ربوبیتش بخواهم که مرا در پیمودن این راه(کوچه) پر فراز و نشیم یاری کند تا بتوانم همه دیوار های وجود را لمس کنم با پارسایی این امانت الهی را به سر منزل مقصود برسانم . و من قرار ندارم که ثریا باشم و این دیوار را تا ........... ادامه دهم
با خود عهد بستم تازمانی که جان در بدن دارم این کوچه و دیوار را بپیمایم و آنچه را که دیگران در این دیوار نمی بینند یا نمی خواهد ببیند ویا اینکه اگر می بینند بی تفاوت از کنار ان می گذرند را خوب ببینم . و خوب لمس کنم و خوب تر بیان کنم و شاید پشت انرا و......
|
+| نوشته شده توسط
جوادمحمدزاده در دوشنبه دوم دی 1387
|